<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
     xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
     xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
     xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
     xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
     xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
     xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/">
<channel>
<title>پایگاه خبری تحلیلی سهند خبر|اخبار روز ایران و جهان &#45; : داستان کوتاه</title>
<link>https://sahandkhabar.ir/rss/category/داستان-کوتاه</link>
<description>پایگاه خبری تحلیلی سهند خبر|اخبار روز ایران و جهان &#45; : داستان کوتاه</description>
<dc:language>fa</dc:language>
<dc:rights>طراحی و توسعه توسط:</dc:rights>

<item>
<title>داستان کوتاه | لذت بینایی</title>
<link>https://sahandkhabar.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C</link>
<guid>https://sahandkhabar.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C</guid>
<description><![CDATA[ مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد… ]]></description>
<enclosure url="https://sahandkhabar.ir/uploads/images/202309/image_870x580_651872d5a3c82.jpg" length="104032" type="image/jpeg"/>
<pubDate>Sat, 30 Sep 2023 19:14:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>سهند خبر</dc:creator>
<media:keywords>لذت،بینایی</media:keywords>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span>به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد:</span><strong><span>&nbsp;</span>پدر نگاه کن</strong><span>! درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.</span><br><br><span>کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند&hellip;</span><br><br><span>ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.</span><br><br><span>باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن! باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟</span><br><br><span>مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...</span></p>]]> </content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>